تبليغاتX
☆ღ♥ لی لی حوضک♥ღ☆

شنبه 29 اسفند1388

  

لی لی حوضک

 

Lili hosak

+ ساعت 21:19 نويسنده گیلداجون


همین جوری

سه شنبه 25 تیر1387

سلام به همه ی دوستان حالتون خوبه؟حتما همین طوره.راستش توی این پست می خوام چند تا چیز مختلف رو باهم بنویوسم.
اول اینکه زهراجون داره می ره ایرانهمه ی دوستانش ازجمله خودمن خیلی ناراحتیم که داره می رهولی ازیه نظری خیلی خوبه.چون می ره یه مدرسه ی درست و حسابی.از دست مدرسه ایرانی اینجا راحت می شهزهرا جون هرجا هستی موفق باشیشاید دیگه نبینمت از همین جا می بوسمت دوست گلم


راستی توی آپ قبلی عکسهای ادامه مطلب درست و حسابی معلوم نبود درسته؟خودمم نمی دونم اشکالش از چیه شاید از قالبه!!!
می خوام یه داستان براتون یه داستان تعریف کنم پس خوب گوش کنید:

ردپا

شبی رویایی در خواب دیدم
در امتداد ساحل ،با خدای خود قدم می زدم.
از ورای تاریکی آسمان، جلوه هایی چند از زندگی من ،به یکباره درخشید.درهرصحنه از زندگی من ،دوردیف ردپا به چشم می خورد.دریافتم که یکی از ان من و دیگری جای پای خدا بود.
زمانی که، اخرین صحنه ی زندگیم، برق آسا،از برابر دیدگانم،گذرکرد،آنجا فقط یک ردیف جای پا وجود داشت.
دریافتم که باید دردناک ترین و حزن اگیز ترین لحظه ی زندگی ام،تحقق یافته باشد.
از آن پس یک اندوه دائمی بر دلم سنگینی می کرد.
درباره ی این دوگانگی احساس،باخدای خود،درد دل کردم.
پرسیدم:"خدایا،تو گفتی،اگر راه اطاعت وپیروی از تو را برگزینم،درطول مسیر زندگی،همیشه یارو همزبانم خواهی بود.
اما من دیدم که در بحرانی ترین مسیر زندگیم،تنها یک ردیف جای پا،وجود داشت.
اصلا برای من قابل درک نیست که در حساس ترین لحظه ای که نیاز به تو داشته باشم ،تنهایم بگذاری."
خدا در گوشم نجوا کرد:
فرزند عزیزم،من دوستت دارم و هرگز در ناملایمات وآزمون های دشوار زندگی،تنهایت نگذاشته و همراه و یاور تو خواهم بود.
اگر ردپای یک نفر را دیدی،بدان آن لحظه ایست که تو را بر شانه ی خود حمل می کنم.

margaret fishback powers

خوب اینم از داستان.خوب بود؟معلومه که خوب بود.مگه میشه یه داستان بگم بد باشه؟؟؟
ا.ز.گ:نیگران نباشید!از وبلاگ های هیچ کودوم از شماها ور نداشتم داستانو میگم از توی یه کتاب آوردم.
ا.ز.گ:راستی یه اسم خارجکی اونجا بعد داستان نوشتم اون نویسندشه اینجوری هم تلفظ می شه:مارگارت فیشبک پاورز(اونقدر خر نیستیم که نتونیم بخونیم)نه اخه گفتم یه وقت یه نفر نتونه بخونه بعدخجالت بکشه بگه که نمی تونه
ا.ز.گ:زیادی حرف زدم نه؟خودم که اینطور فکر نفی کنم
ا.زگ:فردا زهرا می ره ما تنها میشیم
ا.ز.گ:این آپم بیشتر یه جورکایی مربوط به زهرا جون می شه هاااااااااا
ا.ز.گ:کاری ندارید؟من که ندارم
ا.ز.گ:اهان راستی می گم چقدر تیتراژ پایانی مرگ تدریجی یه رویاالبته به نظر من چرته نه؟مخصوصا اینجا که خواننده می گه:چشام بستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس!!!
ا.زگ:خواهران وبرادران گرامی صحبت کم می نمایم و با همه ی شما خدانگهداری می کنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمممم!!!
 

+ ساعت 19:46 نويسنده گیلداجون |


قققاطی پپپپاتی!!!

دوشنبه 10 تیر1387

سیلامخوبیییییییییییییییییییییییییییید؟خوشششششششششششششششید؟من که خوشم.آخه کیه که توی تابستون خوش نباشه؟ولی آخه شاید بخوام برم کلاس فرانسه اونم هرروزالبته باید از یه جهت خوشحال باشم چون فرانسم قوی می شهولی خوب تابستونمم همین طوری می گذره...شماها واسه تابستون چه کلاسی می رید؟
حالا بگذریم...راستی!دیروز هم رفتیم همون پارکهقرار شده هر یکشنبه بریم.من که چه حالی می کنمآخه واقعا حال می ده همه ی دوستان هستند باهم وسطی بازی می کنیم...استپ هوایی...من توی استپ هوایی سه ساله شدم اسمم رو گذاشتند توت فرنگینیلوفر(دوستم)اولش سه ساله شد اسمشو گذاشتیم فولکس قورباغه ایبعدش پنج ساله شد دیگه یادم نمیاد اسمشو چی گذاشتیمتوی وسطی هم آخرین نفر از گروه دخترا فقط من مونده بودممن بد بخت پنج بار توپ بهم نخورد ولی مامانا گفتند بیروننننننننننننننننن!!!ما می خوایم بیایم تو بازی.به قول خودشون اگه ما می رفتیم توی بازی تا فردا صبحش هم نمی سوختیم
خوب...دیگه از چی بنویسم؟...آهان!بیشتر درختای پر پشت مدرسه ایرانیمون رو از ته کچل کردندبعضی هاشون هم تنه هاشو بریدند!!!خیلی حیاطش خلوت شده...دیگه...آهان!می خوام چند تا عکس از کارتونای مورد علاقه ام براتون بذارم البته توی بقیش.
اگه از این به بعد علامت:ا.ز.گ به چشتون خورد بدونید مخفف از زبون گیلدا هستش که آخر مطالبم می نویسم.

ا.ز.گ:خوبه که من از خاطره هام می نویسم نه؟

ا.ز.گ:خیلی از این شکلک ها استفاده می کنم نه؟

ا.ز.گ:بیرید توی بقیه کارتونای مورد علاقه ی منو ببینید

ا.ز.گ:خوب دیگه کاری باهاتون ندارم اونجاهم باهاتون خداحافظی کردم اینجاهم می کنم خداحافظ

 


ادامه مطلب
+ ساعت 10:21 نويسنده گیلداجون |


حافظ امروزی...

جمعه 31 خرداد1387

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس                                 دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس

گفتم سلام حافظ گفتا علیک جانم                                     گفتم کجاروی؟گفت والله خود ندانم

گفتم بگیر فالی گفتا نمانده حالی                                     گفتم چگونه ای؟گفت دربند بی خیالی

گفتم که تازه تازه شعروغزل چه داری؟                                 گفتا که می سرایم شعر سپید باری

گفتم زدولت عشق گفتا کودتا شد                                      گفتم رقیب تو گفت الحمد کله پا شد

گفتم کجاست لیلی مشغول دلربایی؟                                گفتا شده ستاره در فیلم سینمایی

گفتم بگو زخالش آن خال آتش افروز                                   گفتا عمل نموده دیروز یا پریروز

گفتم بگو زمویش گفتا که مش نموده                                 گفتم بگو ز یارش گفتا ولش نموده

گفتم چرا؟چگونه؟عاقل شده ست مجنون                            گفتا شدید گشته معتاد گرد وافیون

گفتم کجاست جمشید جام جهان نمایش؟                        گفتا خریده قسطی تلوزیون به جایش

گفتم بگو زساقی حالا شده چه کاره؟                               گفتا شدست منشی در دفتر اداره

گفتم ز ساربان گو با کاروان غم ها                                    گفتا آژانس دارد با تور دور دنیا

گفتم که قاصدت کو؟آن باد صبح شرقی                             گفتا که جای خود را داده به فاکس برقی

گفتم بیا ز هدهد جوییم راه چاره                                     گفتا به جای هدهد دیش است وماهواره

گفتم سلام ما را باد صبا کجا برد؟                                  گفتا به پست داده آورد یا نیاورد؟

گفتم بگو ز مشک آهوی دشت زنگی                              گفتا که ادکلن شد در شیشه های رنگی


سلام.شاعر شعر بالا گمنامه

دیروز رفته بودیم پارک وای که چه حالی داد.یه دونه تاب متحرک بود همه صف وایمستادند برند سوار شند.حا لا من بد بخت هنوز بلد نبودم روش بلد نبودم روش بپرمولی از لذتش چند بار بهره برمزیاد کیف نمی داد چون خیلی می رفت پایین ولی باحال بود(به گفته ی زهرا نوشتم)بعدشم وسطی بازی کردیم خلا صه خیلی حال داد جای هیچ کودومتون هم خالی نکردم چون به اندازه ی کافی اون پارک پر بود

راستی در مورد اون تابه فکر نکنید تاب معمولی بودا سر تا پا فرق داشتولی من قبلا هم مشابه سوار شده بودم(توی سوئد)ولی اون آسون تر بود حالش بیشتر تازه تایر گذاشته بودند.

یادم رفت روز زن وتولد حضرت فاطمه(س)رو تبریک بگم.روز مادر به مامانی خودم وهمه ی مامانای مهربون دنیا مبارک

خوب دیگه کاری ندارید من ندارم پس خداحافظ تا آپ بعدی

 

   

+ ساعت 17:58 نويسنده گیلداجون |


جواب های نظر سنجی

پنجشنبه 23 خرداد1387

سلام.حالتون خوبه؟من که خوبم.می دونید چرا؟کارنامه ام رودادند!حالا اگه گفتید چند شدم؟خوب بیست دیگه.مگه میشه من کم تر از بیست شم؟

حالااین یه خبر خوش.خبردیگه این که می خوام جواب نظر سنجی آپ قبلی رو بگم.گفته بودم یه هفته ی دیگه نه؟حالا نمی دونم گفته بودم یانه ولی طاقت نیاوردم وگفتم بیام جواب هارو بگم.هرکی اومد اومد هرکی نیومده بود دیگه جامونده.راستی بگم من خبراین آپو فقط به کسایی که توی آپ قبلی نظر دادند می گم.خوب حالا دیگه حرف نمی زنم می رم سر اصل مطلب:

۱ـ چه میوه ای رو دوست داری؟نارنگی-پرتقال

۲ـ چه رنگی رو دوست داری؟یاسی-نقره ای-صورتی ملایم

۳ـ کو چکترین فرد خانوادتون کیه؟داداشم(۲سالشه گوگولوی خودمه)

۴ـ بدترین چیز توی زندگی؟قدرنشناسی-ازدست دادن یکی ازافرادخانواده

۵ـ توچه ماهی به دنیا اومدی؟آبان

۶ـ چه حیوونی رو دوست داری؟آهو-دلفین

۷ـ بهترین معلمت معلم کلاس چندم بوده؟چهارم ابتدایی

۸ـ اسم سالی که به دنیا اومدی؟(نه تاریخ سال اسم سال)سال موش(دراینجانظرخاصی ندارم!راستی چینی وهندی وایرانیش رو نمی دونم.)

۹ـ حرف آخر؟شکرخدابه خاطر نعمت هاش-شادباشید دوستان

خوب اینم از جواب های من.حالا می مونه مقایسه.من اسم وبلاگ هارو می نویسم:

ج۱:تنهای جزیره-هزارویک شب-اس ام اس باحال جوک خفن و...-The SCARECROW (البته گفته همه ی میوه ها غیر انبه که منظورش پرتقال و نارنگی هم میشه دیگه)-باغ آلوچه-تنهایی

ج۲:تنهایی-تنهای جزیره-هزارو یک شب-تاابددوستت دارم(گفته فرقی نداره)-بهترین لحظه ها-ته تغاری-نقاشی-

ج۳:باغ آلوچه-The SCARECROW -اس ام اس باحال جوک خفن و...-هزارویک شب-

ج۴:هزارویک شب(گفته از دست دادن عزیزان)-اس ام اس باحال جوک خفن و...(گفته ازدست دادن عزیزان)

ج۵:وروجک-

ج۶:باغ آلوچه-بهترین لحظه ها-تاابددوستتدارم(گفته همه ی حیوونا)-محبت

ج۷:ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ !(این یعنی هیچ کس نگفته!)

ج۸:ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ !

ج۹:هزارویک شب

برنده:هزارویک شب

خوب درکل ممنون از این که در این نظر سنجی شرکت کردید.هدف من این بود باهاتون بیشتر آشنا شم.خیلی ممنونوخدانگهدار 

 

+ ساعت 18:34 نويسنده گیلداجون |


زندگي دو نيمه است: نيمه اول در انتظار نيمه دوم نيمه دوم در حسرت نيمه اول.